تبليغاتX
شعر و ادبیات
ادبی
                                                                    

                                               

شبي بي حوصله رفتي دعا كردم كه برگردي

خداراتاسحرآن شب صداكردم كه برگردي

كنار پيچك زرد وخاموش باغچه ماندم

تمام لحظه هايم را فنا كردم كه برگردي

من از آواز پائيزي شدم دلگيرومي دانم

چه بيهوده دلم را مبتلا كردم كه بر گردي

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:41  توسط شیما | 
                    

گفتم زندگي چند بخش است؟؟

گفت:: دو بخش

گفتم كدامند؟؟

گفت : كودكي، پيري

 گفتم: پس جواني چه شد؟؟

 گفت :  با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد

 

همه ما با اراده به دنیا امدیم با حیرت زندگی می کنیم و با حسرت میمیریم .

این است مفهوم زندگی کردن پس هرگز به خاطر غم هایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:10  توسط شیما | 
   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط شیما | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:2  توسط شیما | 
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ،عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟                                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:46  توسط شیما | 
                                                                

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟ مادرش به او گفت چون من يک زن هستم پسر بچه گفت من نميفهمم . بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي همه چيز گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدونست چرا زنها بي دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد چرا زنها به آساني گريه ميکنند؟ خدا فرمود: زماني که زنها را خلق کردم ميخواستم که او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي اورا آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد. و وقتي که آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود. و همچنان پيش برود .به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون آنکه شکايتي بکند. به او عشقي دادم که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد. حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد. هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد و به او اين شعور را دادم که درک کند : يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيبي نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را مي آزمايد. و به او اين توان را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. ( و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد ) اين اشکها فقط مال اوست. در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح بدهد چرا اشک ميريزد. خدا فرمود : ميبيني پسرم! زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد و در ظاهر او نيست. در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه زيبايي يک زن در چشمانش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح و قلب اوست" جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:25  توسط شیما | 
                                                          

 مرا ميخواستی ، تا از دل من
برانگيزی نوای بينوائی
به افسون ها ، دهی هر دم فريبم

به دل سختی كنی برمن خدائی
***
مرا می خواستی ، تا در غزلها
ترا زيباتر از مهتاب گويم

تنت را درميان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشويم
***
مرا ميخواستی تا پيش مردم
ترا الهام بخش خويش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمانهايت نشانم
***
مرا ميخواستی تا از سرناز
ببينی پيش پايت زاريم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بيداريم را
***
مرا ميخواستی اما چه حاصل
برايت هرچه كردم بازكم بود
مرا روزی رها كردی در اين شهر
 كه اين يك قطره دل ، دريای غم بود
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:14  توسط شیما | 

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:9  توسط شیما | 

قسم به عشقمــــــون قسم   همش برات دلواپســــم

 

قرار نبــود اینجوری شه  یه هو بشی همه کســــم

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شــدم

 

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

به ملاقات آمدم  ببین که دل سپرده داری

 

چگونه عمری از احساسه عشق شدی فراری

 

نگاهم کن دلم راعاشقانه هدیه کردم تو دریا باشو من جویبار عشقو در تو جاری

 

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش

 

زده بر دامان پروانه نمیترسم.

 

من از هیچ بودن ها  از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم.

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

 

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

من از عمق رفاقتها من از لطف صداقتها من من از بازیه نور در سینه ی بی قلبه

 

ظلمتها نمیترسم؛من از  حرفه جدایی ها برگه آشنایی ها من از میلاد تلخه بی وفایی ها

 

می ترسم.

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم.

قسم به عشقمــــــون قسم   همش برات دلواپســــم

 

قرار نبــود اینجوری شه  یه هو بشی همه کســــم

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شــدم

 

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

به ملاقات آمدم  ببین که دل سپرده داری

 

چگونه عمری از احساسه عشق شدی فراری

 

نگاهم کن دلم راعاشقانه هدیه کردم تو دریا باشو من جویبار عشقو در تو جاری

 

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش

 

زده بر دامان پروانه نمیترسم.

 

من از هیچ بودن ها  از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم.

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

 

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

من از عمق رفاقتها من از لطف صداقتها من من از بازیه نور در سینه ی بی قلبه

 

ظلمتها نمیترسم؛من از  حرفه جدایی ها برگه آشنایی ها من از میلاد تلخه بی وفایی ها

 

می ترسم.

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم.

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

قسم به عشقمــــــون قسم   همش برات دلواپســــم

 

قرار نبــود اینجوری شه  یه هو بشی همه کســــم

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شــدم

 

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

به ملاقات آمدم  ببین که دل سپرده داری

 

چگونه عمری از احساسه عشق شدی فراری

 

نگاهم کن دلم راعاشقانه هدیه کردم تو دریا باشو من جویبار عشقو در تو جاری

 

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش

 

زده بر دامان پروانه نمیترسم.

 

من از هیچ بودن ها  از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم.

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

 

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

من از عمق رفاقتها من از لطف صداقتها من من از بازیه نور در سینه ی بی قلبه

 

ظلمتها نمیترسم؛من از  حرفه جدایی ها برگه آشنایی ها من از میلاد تلخه بی وفایی ها

 

می ترسم.

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم.

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:2  توسط شیما | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:59  توسط شیما |